پارت سی و ششم :

***
- خرماها رو هسته کردی؟
اشکم را با پره شالم زدودم و در جواب نجلا سر تکان دادم.
- بیا این آرد، اگه کم اومد بگو بدم شاهین بخره.
- باشه.
نجلا مهلا را زد:
- مهلا بیا این گردوها رو بشکن.
نجلا از آشپزخانه بیرون رفت و من همان‌طور که آرد را تفت می‌دادم به این فکر می‌کردم که چهل روز گذشت.
چهل روز از مرگ خواهرم گذشت و من هنوز نفس می‌کشم و زندگی جریان دارد.
همه بعد ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️