پارت بیست و پنجم :

***
- سهیلا بیا بیرون دیگه... با غمبرک زدن و ماتم گرفتن چیزی درست نمی‌شه، بیا یه فکر اساسی کنیم... تا این‌جای زندگیت که به فنا رفت حداقل بقیه‌اش توی آرامش باشی!
چشمانم را که از گریه ورم کرده بود را باز کردم و با سردرد از جایم بلند شدم.
اگر بیرون نمی‌رفتم تا صبح می‌خواست سرزنش‌ام کند.
به هال رسیدم و با صدای گرفته‌ای گفتم:
- سلام.
متین نگاهش را با جدیت هرچه تمام‌تر به چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    چقدر غم انگیز بود ،انشاالله بعد از رفتن به تهران روزهای خوش زندگیشو ببینه وحسرت به دل احسان بمونه بابت از دست دادن چنین فرشته ای ،ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • Reyhane

    0

    Yesssssssss

    ۲ سال پیش
کپی شد!