پارت بیست و پنجم :
***
- سهیلا بیا بیرون دیگه... با غمبرک زدن و ماتم گرفتن چیزی درست نمیشه، بیا یه فکر اساسی کنیم... تا اینجای زندگیت که به فنا رفت حداقل بقیهاش توی آرامش باشی!
چشمانم را که از گریه ورم کرده بود را باز کردم و با سردرد از جایم بلند شدم.
اگر بیرون نمیرفتم تا صبح میخواست سرزنشام کند.
به هال رسیدم و با صدای گرفتهای گفتم:
- سلام.
متین نگاهش را با جدیت هرچه تمامتر به چ
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1چقدر غم انگیز بود ،انشاالله بعد از رفتن به تهران روزهای خوش زندگیشو ببینه وحسرت به دل احسان بمونه بابت از دست دادن چنین فرشته ای ،ممنون نویسنده جان