پارت بیست و ششم :

***
سه روز از خانه تکان نخوردم و مثله دیوانه‌ها یک گوشه تختم کز کردم و آه کشیدم.
سه روز بود که حتی به اصرار خانم ربانی هم برای رفتن به مدرسه توجه نکردم.
دلم از همه گرفته بود، از تمام دنیا.
- سهیلا حواست به خونه باشه تا من بیام.
جوابی ندادم که چند لحظه بعد در اتاق به شدت باز شد.
مامان نگاهی به اطراف اتاق انداخت و رو بهم تشر زد:
- هروقت من مردم این‌جوری برام عزا بگیر، خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    واقعاً این احسان با خودش چند ،چنده با دست پس میزنه با پا پیش میکشه ،چقدر از این مردهای بی اراده وضعیف بدم میاد ،ممنون آستاتیرا جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️