پارت بیست و ششم :
***
سه روز از خانه تکان نخوردم و مثله دیوانهها یک گوشه تختم کز کردم و آه کشیدم.
سه روز بود که حتی به اصرار خانم ربانی هم برای رفتن به مدرسه توجه نکردم.
دلم از همه گرفته بود، از تمام دنیا.
- سهیلا حواست به خونه باشه تا من بیام.
جوابی ندادم که چند لحظه بعد در اتاق به شدت باز شد.
مامان نگاهی به اطراف اتاق انداخت و رو بهم تشر زد:
- هروقت من مردم اینجوری برام عزا بگیر، خ
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1واقعاً این احسان با خودش چند ،چنده با دست پس میزنه با پا پیش میکشه ،چقدر از این مردهای بی اراده وضعیف بدم میاد ،ممنون آستاتیرا جان