پارت بیست و یک :

صدای خنده مردانه‌ی متین که به گوشم رسید، به خودم آمدم و نگاهم را به مامان دادم.
به سمتش قدم تند کردم و جا میوه‌ای را از دستش گرفتم و
به متین تعارف کردم.
حینی که پرتقالی بر می‌داشت خطاب به مامان گفت:
- حق داره... نداره؟
با اتمام حرفش چشمک ریزی به من زد.
لبخندی زدم و روبه‌رویش نشستم.
او می‌دانست دلیل اینجا آمدنم را؟ حتما می‌دانست که آمده بود.
پس چرا در نگاهش تم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    سال جدید بر شما هم مبارک باشه ، چقدر دلم برای سهیلا می سوزه ،سپاسگزارم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!