پارت بیست و یک :

صدای خنده مردانه‌ی متین که به گوشم رسید، به خودم آمدم و نگاهم را به مامان دادم.
به سمتش قدم تند کردم و جا میوه‌ای را از دستش گرفتم و
به متین تعارف کردم.
حینی که پرتقالی بر می‌داشت خطاب به مامان گفت:
- حق داره... نداره؟
با اتمام حرفش چشمک ریزی به من زد.
لبخندی زدم و روبه‌رویش نشستم.
او می‌دانست دلیل اینجا آمدنم را؟ حتما می‌دانست که آمده بود.
پس چرا در نگاهش تم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    سال جدید بر شما هم مبارک باشه ، چقدر دلم برای سهیلا می سوزه ،سپاسگزارم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️