پارت بیست و سوم :

***
زنگ در را فشردم که طبق معمول بدون هیچ سوالی باز شد!
آنقدر خسته بودم که حال غر زدن نداشتم.
آرام‌آرام از پله های بهارخواب بالا رفتم و کفش‌هایم را درآوردم و داخل شدم.
از راهرو گذشتم و به هال رسیدم که با دیدن مینا پاهایم از حرکت ایستاد.
مینا به احترام، از جایش بلند شد و با لبخند مضطربی گفت:
- سلام سهیلاجون!
پلکی زدم و عضلات فلج شده‌ی صورتم را به شکل لبخند در آوردم:<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!