پارت بیست و نهم :
نگاهم را به شهلا دادم، به عکس بابا خیره بود و جوابی نداد!
با تعجب شانهاش را آرام تکان دادم، نگاهش را به چشمانم دوخت به آرامی گفت:
- بابا کجاست؟
با وحشت به مامان نگاه کردم.
طفلک بدتر از من ترسیده بود.
- چ... چی میگی آبجی؟ بابا که فوت کرده.
سرش روی شانهاش کج شد و با بغض لب زد:
- نکرده... .
آب دهانم را فرو دادم و نالیدم:
- چرا عزیزم... بابا خیلی وقته که فوت شده.
لطفا صبر کنید...

مای کریمی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
عالی داستانتون ولی از مردن شهلا خیلی ناراحت شدم