پارت سی و هشتم :
***
موچین را به ابروهای نامرتبم نزدیک کردم و شروع کردم به تمیز کردن ابروهایی که خیلی وقت بود کسی به آنها نرسیده بود.
دانهدانه موها را بیرحمانه میکندم و هیچ نرمشی نشان نمیدادم تا شاید بیمحلیهای متین و کم شدن رفت و آمدش به خانهمان از یادم برود.
با یادآوری تماسی که چند روز پیش با او داشتم اشک به چشمهایم هجوم آورد!
آن روز بعد از رفتن خانوادهی عمه، متین هم قصد رفت
لطفا صبر کنید...
