پارت هفتم :
با بیحوصلگی میپرسد: «رد شدن از دیوار مدرک کافی نبود؟» بالاخره چشمهایش را به چشمهایم میدوزد.
بعید میدانم به این زودیها لبخندی از او ببینم. یا حتی یک کلمهی محبتآمیز، اما دلیل نمیشود که برای به دست آوردنش تلاش نکنم.
«ببخشید، راستش تا حالا یه فِیزِر دیگه رو از نزدیک ندیده بودم.» با وجود قیافهی سنگیاش لبخند میزنم. «یعنی معلومه که میدونستم بقیه هم هستن. من اونقد
لطفا صبر کنید...
