پارت ششم :
از میان جمعیتِ در حال رشد لایی میکشم و حس میکنم با هر قدم بلندی که برمیدارم لباسها دارند سر میخورند. چهرههای تار تماشایم میکنند و یکی از آنها نیمی از صورتش با ماسک سفید پوشیده شده است.
با خودم میگویم: «عالی شد! توجه یه مأمور امپراتوری رو هم جلب کردم.»
درست مثل پنج سال پیش، برای دقیقاً همان جرم.
اگر شرایط فرق میکرد به حماقت تکراریام میخندیدم. با این تفاوت که ای
لطفا صبر کنید...
