پارت دوازده :
اما توجهش دوباره به کاغذ مچالهی در دستش برمیگردد. «باشه، واسه محکمکاری پنج متر و نیم پارچهی سفید بگیر. تو خیلی بلندتر از مدل همیشگی منی، یعنی پِی.» کاغذ را توی مشتم فشار میدهد. «اوه! و از اون پارچههای ارزون که ریشریش میشن نگیر. باید واقعی بهنظر بیاد، پس پلیاستر بگیر.»
پلک میزنم، انگار همین خودش بهاندازهی کافی سوالبرانگیز است. «و چرا خودت باهام نمیآی؟»
با ل
لطفا صبر کنید...
