پارت هجده :

نزدیک است بخندم. در این لحظه تنها چیزی که حس می‌کنم، پینه‌ی دستانش روی پهلوهایم است. انگار نسبت به همه‌چیز، جز لمس او بی‌حس شده‌ام.
متوجه نمی‌شوم که دارد حرف می‌زند تا وقتی که یکی از دستانش روی گودی کمرم می‌لغزد. «... با بازوت بچرخ تا تمام وزنت بیفته پشتش. کمرت رو صاف کن و عضلات مرکزیت رو سفت کن. کل بدنت مشت می‌زنه، نه فقط بازوت.»
بعد پشت سرم می‌رود و انگشتانش را دور کمرم می‌کشد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️