پارت هجده :
نزدیک است بخندم. در این لحظه تنها چیزی که حس میکنم، پینهی دستانش روی پهلوهایم است. انگار نسبت به همهچیز، جز لمس او بیحس شدهام.
متوجه نمیشوم که دارد حرف میزند تا وقتی که یکی از دستانش روی گودی کمرم میلغزد. «... با بازوت بچرخ تا تمام وزنت بیفته پشتش. کمرت رو صاف کن و عضلات مرکزیت رو سفت کن. کل بدنت مشت میزنه، نه فقط بازوت.»
بعد پشت سرم میرود و انگشتانش را دور کمرم میکشد.
لطفا صبر کنید...
