پارت نهم :
دوباره سر تکان میدهد. «تا اونجایی که من میدونم، در طول آزمونها باید توی یه بخش از قلعه بمونن. هرچند، متأسفانه هیچ ایدهای ندارم کجاست.»
زمزمه میکنم: «واسه همین لباس فرم امپراتوری میخوای که بتونی آزادانه توی راهروها بچرخی و دنبال اون بخش بگردی.» به نشانهی فهمیدن سر تکان میدهم.
«دقیقاً.» دست سیاهش را دراز میکند و گوشهی لبش کمی بالا میرود که شاید بشود اسمش را لبخند گ
لطفا صبر کنید...
