پارت بیست :
ظاهراً کنایهی اضافهای را که لابهلای هجای کلماتم چپاندم حس نمیکند. «اوه، چه عالی! دوست دارم یه روز ببینمشون.» صورتش ناگهان گل میاندازد و اضافه میکند: «منظورم اینه که اگه بعد از همهی این ماجراها هنوز همدیگه رو ببینیم.»
و اینجاست؛ آن تیرِ احساس گناه. گناه از فکرِ ترک کردنش، از امید دادن به او برای چیزی که ناگزیر شکست میخورد، اما بااینحال حسش میکنم؛ انکارِ سقوط تدریجیا
لطفا صبر کنید...
