پارت پانزده :
پارچهی نمدار را روی پوستم میکشم و دوده به آن میچسبد؛ هر حرکت زخمهای زیرش را آشکار میکند.
همان موقع است که کوبیدن به در شروع میشود.
و یا طاعون! قطع نمیشود تا وقتی که در را باز میکنم.
اوست که جلویم ایستاده. هرچند شاید نسخهای که هرگز فکر نمیکردم ببینم. صورتش لکدار شده و رد اشکهایی که از چشمان فندقیاش میچکد رویش مانده است. بندبند وجودش میلرزد؛ زیر بارِ ترسی ک
لطفا صبر کنید...
