پارت سوم :

«دقیقاً!» کمی مکث می‌کنم و ادامه می‌دهم: «البته، مگه اینکه جای بهتری از زاغه‌ها داشته باشی که بری...»
سریع و محکم می‌گوید: «دیگه نه. خب، شریکیم؟»
لبخند می‌زنم. «شریکیم.» دوباره سرتاپایش را برانداز می‌کنم. «اولین مأموریتم اینه که یه لباسی تنت کنم که انقدر وحشتناک نباشه.»
خنده‌ی کوتاهی می‌کند و می‌گوید: «آره، واقعاً که چه اولویت مهمی!»
گاز دیگری به نان می‌زنم و از طعم شیرین عسل که روی زبانم آب می‌شود ناخودآگاه زمزمه می‌کنم: «و اولین مأموریت تو هم اینه که برام کلی از این نونا بیاری!»
فصل ۱
ماکوتو
نامش میان فهرست مردگان جا خوش کرده است.
چشم‌هایم را در برابر آفتاب تند و گزنده‌ای که به صورت می‌خورد ریز می‌کنم و اسم‌هایی را که با جوهر روی پرچم نوشته‌شده یکی‌یکی از نظر می‌گذرانم. اسم او بین هشت نفر دیگر گم شده است؛ احتمالاً زیر سایه‌ی نام شاهزاده‌ای که در صدر لیست خودنمایی می‌کند کسی به آن توجهی نمی‌کند، اما با اینکه اسمش در لیست است، مجری آینده‌ی ما قرار نیست مثل بقیه بمیرد. او به راحتی از سرنوشت شومی که انتظار بقیه‌ی شرکت‌کننده‌ها را می‌کشد قسر در می‌رود. چون این مسابقات یا همان آزمون‌ها برای نخبگانی مثل او طراحی شده، نه نخبگانی مثل آن دختر.
یک بار دیگر لیست را مرور می‌کنم، اما هیچ اسم آشنای دیگری به چشمم نمی‌خورد. البته من هیچ‌وقت آدمی نیستم که پیگیر باشم کدام‌یک از نخبگان توانسته‌اند آن‌قدر خودشان را مطرح کنند که پایشان به این آزمون‌های مرگبار باز شود.
شانه‌ی کسی محکم می‌خورد به شانه‌ام و پشت‌بندش فشار تن‌های عرق‌کرده و چسبناک است که از هر طرف محاصره‌ام می‌کنند. محله‌ی لوت دارد در خودش می‌لولد؛ صدای فریاد و هلهله‌ی مردم در گوشم زنگ می‌زند و یک دلیل دیگر به هزار‌و‌یک دلیلِ نفرتم از زاغه‌های ایلیا اضافه می‌کند. به زور سعی می‌کنم از میان جمعیت راه باز کنم؛ هر اینچ از این خیابان بوی جهل و نادانی می‌دهد. احمق‌ها دارند برای کسانی هورا می‌کشند که خودشان انتخاب کرده‌اند تا نماینده‌شان باشند؛ نمایندگانی برای مرگ.
جمعیت را هل می‌دهم و جشن‌های مسخره‌شان را نادیده می‌گیرم.
آن‌ها کاری نکرده‌اند، جز اینکه حکم مرگ معمولی‌ها و نخبگان دفاعی را امضا کنند.
و او... او هم یکی از آن‌هاست.
درحالی‌که این من هستم که باید بمیرم. من هستم که باید وحشیانه کشته شوم، تنها و بی‌پناه. اصلاً حق من است که نباشم.
شعارهای کرکننده‌ای که در ستایش ششمین دوره‌ی آزمون‌های پاکسازی سر می‌دهند مثل پتک توی سرم می‌خورد. هر کلمه یادآور کاری است که من کرده‌ام: «هیچ».
من تمام عمرم را مثل بزدل‌ها در سایه‌ی او کز کرده‌ام و از خودِ زندگی قایم شده‌ام، اما او... او انتخاب شده فقط به‌خاطر اینکه پنهان نشده است. مردم او را می‌شناسند و عاشق شعبده‌بازی‌های خیابانی‌اش هستند؛ همان جادویی که به‌عنوان یک وِیل اجرا می‌کند و حالا پاداشش چیست؟ محکومیت به مرگ با برچسب افتخار.
او یک دفاعی است، پس یعنی کارش تمام است.
باید پیدایش کنم.
دستانم هنوز سیاه از گرد زغال است و لباس‌های چرمی به تن خیسم چسبیده؛ انگار هنوز پای کوره ایستاده‌ام و فولاد را چکش‌کاری می‌کنم. تمام دیشب را یک‌سره کار کرده‌ام و اگر این سروصداها نباشد هنوز هم دارم کار می‌کنم.
باید دیشب می‌رفتم سراغش. باید وقتی خبر را شنید کنارش می‌بودم.
حالا دارم مثل دیوانه‌ها دریایی از جمعیت را می‌شکافم تا قبل از اینکه خیلی دیر شود یک‌نظر ببینمش. نگاهم در انتهای خیابان قفل می‌شود روی کالسکه‌ای که با سروصدا حرکت می‌کند. کالسکه با صدای جیغ ترمز متوقف می‌شود؛ اسب‌ها هم مثل کالسکه‌ران‌ها بی‌قرار هستند و می‌خواهند هرچه زودتر از این لجن‌زار فرار کنند.
خوب می‌دانم چه حسی دارند؛ جهنم را با پوست و استخوانم می‌شناسم.
جمعیت مثل گله‌ی گوسفند به‌سمت کالسکه هجوم می‌برد و من هم ناخواسته با موج جمعیت به جلو پرت می‌شوم. دور کالسکه حلقه می‌زنند؛ انگار قرار است بلیت خروج از این خراب‌آباد را خیرات کنند. بااکراه خودم را می‌سپارم به فشار جمعیت و می‌توانم لحظه‌ای سوار شدنش را ببینم.
یک مأمور امپراتوری او را به‌سمت پله‌های کالسکه راهنمایی می‌کند و او هم طبق معمولِ هِرا باخجالت تشکر می‌کند؛ انگار‌نه‌انگار که آن مرد دارد او را به قربانگاه می‌برد. موهای سیاه و براقش آخرین چیزی است که می‌بینم و بعد در شکم تاریک کالسکه ناپدید می‌شود.
انگار دنیا از حرکت می‌ایستد. صداها خفه می‌شود و چرخش زمین با هر نفس لرزانی که می‌کشم کندتر می‌شود.
نتوانستم خداحافظی کنم.
بی‌اراده شستم را می‌کشم روی جای زخم کجی که لبم را شکافته؛ همان‌طور که روزی که زندگی‌ام تبدیل به یک راز شد لمسش کردم. حسی از کرختی و بی‌حسی بدنم را می‌گیرد؛ انگار در استخری از تلخی غرق شده باشم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رعنا

    1

    یه سوال الان این رمان جلد اول ناتوانِ یا جلد دوم

    ۶ ماه پیش
  • Mee

    2

    جلد فرعی راجب آدنا دوست پیدن هست

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️