لیست کلیه پارتهای رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) : پارت های 21 تا 39
تعداد کل پارت های منتشر شده : 39
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 21
با آن حالتِ یادآوری سر تکان میدهد. «پنج ساله. پنج سال توی قلعه با پِی.» همان موقع است که باشتاب میچرخد و موهایش را توی صورتم میکوبد. «اوه، هنوز باید قلعه رو نشونت بدم! قول دادی شب اونجا بمونی.» انگشتِ سیخونکزنندهاش را از صورتم کنار میزنم. «قول دادم؟ یادم نمیآد.» حالا دستان لاغرش را روی سین...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 22
با یادآوریِ شاهکارم که او بیرحمانه نقدش کرده بود، قدرت پیدا میکنم تا یک قدم از او فاصله بگیرم. «چرا، بله دارم و اگه فروش نره دقیقاً میدونم واسه مأموریت کوچولومون چی بپوشم.» با ناباوری سر تکان میدهد و بازوهای بزرگش را روی سینهاش قفل میکند. «میدونی، تو خیلی مکارتر از اون چیزی هستی که نشون می...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 23
چشمانم بانگرانی میچرخد و به مردمِ در حال عبور نگاه میکند. با حسی که شاید امنیتِ کاذب باشد سعی میکنم مودب بمانم و با وجودِ ناراحتیام حرفهای رفتار کنم. «صبح بخیر آقا.» پوزخندِ در جوابش آزاردهنده است. «چیز خاصی مد نظرتونه؟ شاید خانومی هست که براش خرید میکنید؟ چون من این تاپِ آبیِ خوشگل رو دارم...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 24
تارهای سرگردان مو را از صورتش کنار میزند. «پیداشون کردم.» جلو میروم. «و بعدش؟» پوکر نگاهم میکند. «فکر کردم مطمئن شدم که دیگه هیچوقت دوروبرِ تو پیداشون نشه. واضحاً شکست خوردم.» حدود دوازده بار پلک میزنم تا بالاخره صدایم را پیدا کنم. «چرا فکر کردی داره دروغ میگه که منو نشناخته؟ منظورم اینه...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 25
آرام تکرار میکنم: «قدرتم رو به کار بگیری؟» نفس میکشد: «آره آدنا، قدرتت رو به کار بگیرم. چون این کاریه که میکنم. چیزی که هستم.» سمتم میآید و مجبورم میکند عقب بروم تا شانههایم به دیوار بخورد. «و حالا نجات دادنش حتی سختتر میشه.» ذهنم گیج میرود و تمام اطلاعاتی را که در مورد نخبگان به ما داده...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 26
اما در عوض من بهسمت هرا فرار کردم و حالا تقدیر حکم میکند دوباره همان کار را تکرار کنم؛ با این تفاوت که این بار من باید ناجی او باشم. با تنه زدن از میان ازدحام جمعیت عبور میکنم، اما ذهنم پر میکشد سمت کالسکهای که به طرف قلعه میرود؛ همان قلعهای که من هم امشب به هر قیمتی شده باید خودم را به آن...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 27
پوفی میکشم و بعد از چندین ساعت سکوت، سنگینیِ کلافگیام را در فضای خالی اتاق رها میکنم. نور کمرنگ مهتاب از پنجرههای غبارگرفته به داخل میتابد و درخشش گرم و دلپذیری روی پارچههای رنگارنگی میاندازد که مثل آبشار از قفسهها سرازیر شده و روی میزها پهن شدهاند. بیشتر روزهایم را کز کرده در این اتاق ...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 28
با سوزنی که هنوز آمادهی حمله است به سرتاپایش اشاره میکنم و میگویم: «این تنها دلیلِ اومدنته؟» نگاهش را میدزدد و آه میکشد: «ببین، من اول اومدم تو رو ببینم. این خودش باید یه ارزشی داشته باشه.» دستم را به کمر میزنم و لحنم تند و مبارزهطلبانه میشود: «خب، نداره. نذار من مانعِ به کشتن دادنِ خودت ...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 29
ناگهان صدای قدمهایی محکم از راهروی بیرون، مثل پتک بر سرمان فرود میآید. مثل برقگرفتهها از هم جدا میشویم. چشمانمان باوحشت بهسمت درِ بسته میچرخد و ماک باسرعتِ نور نقاب را دوباره به صورتش میزند که قیافهاش برای این موقعیت زیادی خشک و جدی شده است. با صدایی که از ترس میلرزد زمزمه میکنم: «باید...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 30
چشمانش را به چشمانم میدوزد: «میتونی بهم بگی کجای کارم اشتباهه؟» جا میخورم: «با لباست؟» براندازش میکنم. «رنگش که به پوستت میآد.» میخندد، اما تلخ. «نه، با پیدین. اون به سختی به من نگاه میکنه.» دستانش را بااستیصال بالا میبرد. «راستش، دیگه موندم چی کار کنم. برام جذابه، جوری که هیچکس تابهحال...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 31
بعد از اینکه برای بار دوم شانهاش را میگیرم تا به دیوار نخورد، ناگهان سرش را بالا میآورد و میگوید: «ممنونم، بابت اینکه دیشب رفتی.» سرم را به نشانهی نفی تکان میدهم. با دیدن حالتم میپرسد: «حالت خوبه؟» مکثی میکنم. «هیچوقت واقعاً خوب نبودم.» آهسته میگوید: «متاسفم که نتونستی نجاتش بدی، ولی تو...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 32
چشمانش گرد میشود. اگر کس دیگری بود فکر میکردم مسخرهام میکند، ولی نگاهِ آدنا فرق دارد. میپرسد: «بعدش چی؟» صدایم سرد میشود: «فهمیدن چی هستم. زندانیم کردن. هرا تنها کسی بود که غیر از اونا میدیدم. هفت سالم بود که اومد پیش ما.» بیاختیار شستم را روی زخمِ لبم میکشم. «بزرگتر که شدم، فهمیدم چرا ...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 33
بااعتمادبهنفس میگویم: «خب، پس فقط باید صبر کنم تا خودش بهم بگه.» انگار که قطعاً میدانم امروز زنده برمیگردد. «چون رو دستِ اون لباس نقرهای زدن سخت میشه. وای، با اون آستینهای افتاده و چاکِ دامن خیلی خیرهکننده شده بود.» «و تو حتی ندیدی که چطور تو مراسم همهی سرها رو بهسمت خودش چرخوند.» الی ز...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 34
دهانم چند بار باز و بسته میشود تا کلمات شروع به ریختن کنند. «اوه، خب، من فقط کلی کار دارم که قبل از مراسم رقص بعدی انجام بدم و امیدوار بودم جلو بیفتم. میدونید، انتخاب پارچه و حساب کردنِ اندازهها...» دستش دوباره بالا میآید. صاف میگوید: «قبلاً ندیدمت. چرا اینجایی؟» «اوه، من خیاطِ پیدین هستم.» ...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 35
روی موهایم زمزمه میکند: «نگو. من فقط ناامیدت میکنم.» فصل ۱۴ آدنا در طول چند روز آینده این هدف شخصی من میشود که لبخند ماک را ببینم. این وظیفه قطعاً کار سادهای نیست، اما پاداشش آنقدر هست که باعث میشود دنبال هر نشانهای از حتی کوچکترین لبخند بگردم و این همان چیزی است که ما را به فعالیت امشب ر...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 36
صدای ریزخندهام تا انتهای کوچه دنبالش میرود. و وقتی دوباره تلاشش برای لیلی کردن را از سر میگیرد، برایش دست میزنم. فصل ۱۵ ماکوتو «در مورد خوابیدن توی این آشغالدونی چی گفته بودم؟» لبخند میزند و پاهای بلندش را زیر خودش جمع میکند؛ طوری که بهطرز غیرممکنی روی قالیچههای زبرِ پشتِ قلعه راحت بهنظ...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 37
چون من کاملاً بیلیاقتم. لیاقتِ او را ندارم. اگر تاریکی نبودِ نور است، پس من وقتی او نیست همینم و تعجب میکنم که چطور اینهمه مدت بدون راهنماییِ او دوام آوردهام. «چه حسی داره؟» سوالش بهطرز غیرمنتظرهای مرا از افکارم بیرون میکشد. «داشتنِ اونهمه قدرت؟» حتی تردید هم نمیکنم. «تنهایی.» «چون هیچک...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 38
«نه.» صدایم آرام، اما قاطع است. «نه، دقیقاً همونجوری میخوامش که ساختی. عالیه!» با اینکه صورتش روشن میشود، باتردید میپرسد: «واقعاً؟ بهتر از یه تخت؟» نگاهش میکنم و به خودم اجازه میدهم لبخندی که فقط مخصوص اوست را به اشتراک بگذارم. «خیلی بهتر از یه تخت.» دست میزند و من دیگر از این کارش تعجب نم...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 39
آرام میگوید: «من ستارهها رو میشمارم. واسه اینکه خوابم ببره.» سرم را بهسمتش میچرخانم و سایهاش را میبینم که به آسمان خیره شده. شگفتی در هر کلمهای که از لبهای نرمش میآید موج میزند. «همیشه برام سوال بوده چطور چیزی میتونه انقدر روشن بتابه، حتی درحالیکه داره تو تاریکی بلعیده میشه.» چشمانم...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
- 1
- 2
