پارت چهارم :

دارم رو برمی‌گردانم؛ توان دیدن رژه‌ی مرگش را ندارم که ناگهان برقی از نقره چشمم را می‌گیرد.
از بالای سر ده‌ها نفر دختری را می‌بینم که با آن موهای خاصش به‌سمت کالسکه می‌رود.
پس این همان ناجی نقره‌ای معروف است.
آوازه‌ی نجات دادن شاهزاده کای، حتی به سوراخ‌سمبه‌های من هم رسیده است؛ نشانه‌ای از اینکه چقدر بین مردم زاغه‌نشین عزیز شده. شاید من آدم بدبینی هستم یا شاید تنها آدم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️