پارت چهارم :
دارم رو برمیگردانم؛ توان دیدن رژهی مرگش را ندارم که ناگهان برقی از نقره چشمم را میگیرد.
از بالای سر دهها نفر دختری را میبینم که با آن موهای خاصش بهسمت کالسکه میرود.
پس این همان ناجی نقرهای معروف است.
آوازهی نجات دادن شاهزاده کای، حتی به سوراخسمبههای من هم رسیده است؛ نشانهای از اینکه چقدر بین مردم زاغهنشین عزیز شده. شاید من آدم بدبینی هستم یا شاید تنها آدم
لطفا صبر کنید...
