پارت هشتم :
«تو از کجا میدونی من...» حرفم قطع میشود، چون قلبم هم انگار میایستد. به او پلک میزنم. اجزای صورتش ناگهان تبدیل به چیزی غیرقابلانکار و آشنا میشود. نفسم بند میآید و باتعجب دستم را روی قلبم میگذارم. «تو! من تو رو میشناسم!»
چشمهایش از من فرار میکنند؛ جوری که انگار گناهکار است. بیمقدمه میگویم: «فکر میکردم قیافهت آشناست.» انگشت اتهامم را در سینهاش فرو میکنم. «تو همو
لطفا صبر کنید...
