پارت سیزده :
باغرغر اعتراف میکنم: «شاید یه کوچولو.»
دستم را بلند میکند؛ گرفتنش بهطرز شوکهکنندهای ملایم است و بررسیش میکند. «آخه چطور تونستی همچین کاری بکنی؟»
آه میکشم. «استعداده دیگه. تنها جسم تیزی که به خودم اعتماد دارم باهاش کار کنم سوزنه. که حتی اونم میتونه خطرناک باشه.»
«خیلی خب.» دستی که پشتم میگذارد سبک است؛ مثل شبحِ یک لمس، انگار فقط دارم تصورش میکنم. «بیا تمیزش کنیم
لطفا صبر کنید...
