پارت شانزده :
بالای سرش میایستم و یکی از پتوهای چروکی که رویش نشسته را میکشم. نزدیک است بیفتد و به تتهپته میافتد. در پاسخ به اعتراضش پارچهی نرم را روی زمین کنار تخت پهن میکنم. «قطعاً میتونی یه دونه پتو رو فدای من کنی.»
با لبخندی اجباری زیر لب میگوید: «قطعاً میتونستی ازم بخوای که بلند شم.»
«قطعاً میدونی که اونجوری حال نمیداد.»
نگاهش پوستم را گزگز میکند، درحالیکه لباسی ر
لطفا صبر کنید...
