تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت هفتاد و سوم :
زبان خشک شده ام را حرکت دادم:
_وثیقه؟پارتی؟
بدون توجه به سوالم فشار دستش را بر روی بازویم زیاد کرد.مرا از سلول بازداشتگاه بیرون آورد. بعد از گرفتن چند فرم و پس دادن وسایلم مرا آزاد کردند.فکر میکردم وثیقه و پارتی کار آریا باشد ولی با توجه به حرف های ستوان رافع او بعد از بازجویی بدون توجه به من رفته بود.البته فکر کنم انتظارم از او زیاد است او همیشه تا این لحظه مرا نجات داده و این بار
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
