پارت شصت و ششم :

روی صندلی کنار تخت نشستم که ادامه داد:
_من امروز یک تصمیمی گرفتم…میخوام قبل مرگم داماد شدن پسرمو ببینم…حاضری عروسم بشی؟؟؟
با وجود اینکه آریا موضوع را برایم گفته بود ولی به یکباره کل وجودم داغ و از شرم خیس عرق شد.سرم را پایین انداختم تا فرشته دروغ را از درون چشمانم نخواند:
_ فرشته جونم…من..من کل روز فکر کردم…حقیقتا یک کار بهتر پیدا کردم…امشب میرم…
ابروهای فرشته بالا پر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    🙏💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!