تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت شصت و نهم :
با خودم زمزمه کردم:
_ بازم توهم زدم!؟.فکر کنم صبح قرصمو نخوردم.
.با اینوجود تک تک یاختههایم به رعشه افتاده بودند.پایم را به سختی حرکت دادم.خودم را به میترا رساندم.حجم زیادی خون از دهانش خارج و اطراف سرش را رنگین کرده بود.نگاهم بر روی دستش که شکمش را پوشانده بود،خشک شد.دست لرزانم را روی شکمش گذاشتم.آرام تکانش دادم و زیرلب زمزمه کردم:
_م..میترا…میترا…چشماتو باز کن.
صدای
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Sahar
0به این آریا چی بگم من😤😤😤 نویسنده قلمت عالیییییی😍😍دلم میخواد به آریا هر چی دلم خواست بگم ولی حیف که آدم از بقیش خبر نداره شاید بخاطر سایه باهاش این طوری صحبت کرد😤😤😤هوووووف😤😤😤😤