تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت هفتاد و دوم :
صورتم از درد مچاله شده وکف دست چپم را بر روی کف دست راستم که سوخته بود گذاشتم .همه جا را بوی سوختگی فرا گرفته.صدای آخم که بلند شد گفت:
_دبنال …تو رو برا چی گرفتن؟
با صدای آرامی گفتم:
_قتل میگن من همسرم و معشوقشو کشتم.
صدای دست زدن زن دوم بلند میشود و سپس کنار ما آمده و مینشیند و میگوید:
_پس کارت درسته…حالا چجوری کشتی؟
+نمیدونم .من بیگناهم ولی اونا میگن من ..کشتمشون
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
