پارت چهل و هفتم :

هیچ چیز آن‌جورکه می‌خواستم نشد و صدای ایمان در گوشم پیچید:
_به به سایه خانوم .چه حرف گوش کن.خوب کاری کرده ،خونه رو ترک کردی .راستی نمیخوای بهم تبریک بگی؟
رگباری ادامه داد:
-اوه تو که نمیدونی .من دارم بابا میشم.اونم از دختری که عاشقشم.از اون کسی که لایق این زندگیه.
غده ای در ناحیه گردنم در حال رشد بود.غده‌ای که در حال بستن راه نفسم بود .به سختی لب باز می‌کنم:
_تبریک میگم.ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!