سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت هفتم :
پوزخندی زدم.
- من کاری باهات ندارم، تو هم دوست دخترت و بردار و برو!
همین رو که گفتم یهو صدای گریه دوست دختره بلند شد.
با تعجب نگاهی به صورتش انداختم.
چند بار نفس گرفت و هر چقدر زور داشت زار زد و تهش یه نگاه غمگین بهم انداخ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
اسرا
40چراهمه اینجورین باهش