پارت هشتم :

مامان سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد. از سکوتش و قیافه‌ش همه چی معلوم بود اما دوست نداشتم باور کنم.

- مامان بچه چی؟

بابام کف دستش رو روی سرم گذاشت و به عقب هلم داد.

- مامانت حامله‌ست.

بلند گفتم: چی؟

مامان از جا پرید ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!