سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دوازده :
همون لحظه صدای در اومد و بلافاصله عمو دانیال، داخل اتاق پرید.
همونطور که ما داشتیم نگاه به قیافه همیشه هیجانی عمو میانداختیم، بیمقدمه گفت: میگم مهیار، امروز نیهان و میخوام قرض بگیرم.
با تعجب اخمی کردم؛ چرا میخواست من رو قرض بگیره؟
- البته اون یکی قلشم میخوام.
بابا از روی تخت بلند شد.
- واسه چی.
لبخندی زد و ابروی چپش رو بالا انداخت. تو همون حالت هم با لحن خوش
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

حدیث
0عالی خیلی خوبه بیست بیست