پارت یازده :

انگشتام رو توی هم قفل کردم و به زمین خیره شدم.
با حس دست بابا روی موهام، سر بالا آوردم و بابا رو نگاه کردم.
- اینجوریم خوشگله، بهت میاد...
بغض کردم و با بغض به بابا خیره شدم.
حس می‌کردم کل زندگیم ویرون شده و هیچی ندارم. پوچه پوچ شدم و توی خلاء دست و پا می‌زدم.
لبخندی زدم که چشم‌هام از اشک پر شد و دیدم تار شد.
بابا با سر انگشت قطره اشکی که از چشم‌هام می‌چکید رو گرفت و پیش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fati

    4

    وای دنی خیلی خوبه😂🤣

    ۴ سال پیش
  • فنه دانیال ❤️‍🔥

    2

    دنی فوق العادست عشقققققققق اخ قلبم کراشم شده عجیب من یه شوهر اینجوری میخوام خودمم کپی فاطی کماندو هسم بچه ها تو مدرسه صدام میزنن فاطی کماندو 🤣😂😚

    ۲ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    دنی متعلق به همتونه، چه فاطی کماندو باشید چه نباشید😎😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    1

    وااای دنی فوق العادست😂

    ۱۲ ماه پیش
  • قشنگتراز پریا

    4

    وای عالی بووود!!!😂😐 ی لحظه تصورشون کردم صحنه خنده داریه!!😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!