سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت یازده :
انگشتام رو توی هم قفل کردم و به زمین خیره شدم.
با حس دست بابا روی موهام، سر بالا آوردم و بابا رو نگاه کردم.
- اینجوریم خوشگله، بهت میاد...
بغض کردم و با بغض به بابا خیره شدم.
حس میکردم کل زندگیم ویرون شده و هیچی ندارم. پوچه پوچ شدم و توی خلاء دست و پا میزدم.
لبخندی زدم که چشمهام از اشک پر شد و دیدم تار شد.
بابا با سر انگشت قطره اشکی که از چشمهام میچکید رو گرفت و پیش
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فنه دانیال ❤️🔥
2دنی فوق العادست عشقققققققق اخ قلبم کراشم شده عجیب من یه شوهر اینجوری میخوام خودمم کپی فاطی کماندو هسم بچه ها تو مدرسه صدام میزنن فاطی کماندو 🤣😂😚
۲ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
دنی متعلق به همتونه، چه فاطی کماندو باشید چه نباشید😎😂
۲ ماه پیشحدیث
1وااای دنی فوق العادست😂
۱۲ ماه پیشقشنگتراز پریا
4وای عالی بووود!!!😂😐 ی لحظه تصورشون کردم صحنه خنده داریه!!😂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fati
4وای دنی خیلی خوبه😂🤣