سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و نود و هفتم :
تو زندگی من، یه خریت بود، یه دوران بعد خریت که یه چیزی شبیه همون دوره بارداری و افسردگی بعد زایمان میشد.
صهیب مپ زده بود و به محمد مسیر رو نشون میداد و از یه جایی به بعد نیان دستش رو از روی صندلی جلو برداشت و اومد به من تکیه داد.
بعد از دقیقا هشت ساعت ما به اون روستا رسیدیم.
نقشه زیرکانه محمد و صهیب این بود که بگن ماشین خراب شده.
نزدیک دروازه و ورودی روستا که پسره گفته بود نقش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0مررسیی نویسنده به خاطر پارت، فقط امیدوارم هیچ کجای دنیا دیگه این تفکر که دخترا باید حتما ازدواج کنن و دیگه کاری ندارن به جز شوهر کردن و خانه داری، نباشه چون خخییللیی از دخترامون هستن که بدون ازدواج کردن موفقیت های بزرگی به دست اوردن و هزاران کار میتونن بکنن