شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت سیزده :
من میکشیدم اردلان میکشید یهو قاب عکس رو ول کردم و اردلان پرت شد گوشه ی اتاق،
_آخ، رها خدا بگم چیکارت کنه
درحالی که از خنده داشتم ریسه میرفتم گفتم :
_آخ آخییش دلم خنک شد ،میای چنبره میزنی رو من تا قاب عکس نازنینم رو ببری کور خوندی
_و سریع تو چمدون گزاشتمش
داشت سرپا وایمیستاد و یه دستش رو روی کمرش گزاشت،
_اِی رها چلاغ شی که چلاغم کردی
و آروم آروم از اتاق رفت بیرون
پوو

لطفا صبر کنید...

عسل
0وقتی پویان میره محضر و عقد رسمی میکنن این دیگه چه جور سوری هستش مشخصه بود دختره داره سو استفاده میکنه رها و پویان که بچه نبودن راحت میتونستن نظر خودشون به هم بگن خسته نباشید زهرا جون ..رمان قشنگیه..ادامه اش امید وار کننده باشه خیلی عالی میشه