شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت شانزده :
ساتین
نصف از سهامی که بهم تعلق گرفته بود رو زدم به نام پویان میخواستم بهش زنگ بزنم و ازش بخوام امشب رو باهم بریم بیرون شام بخوریم،
گوشیم رو از روی صندلی ماشینم برداشتم و شمارش رو گرفتم:
بعد از خوردن چند بوق برداشت:
_الو
_سلام پویان چطوری
_ممنون کارت رو بگو نمیتونم صحبت کنم
_خواستم بهت بگم امشب بیای باهم بریم شام!
_اصلا وقت این جور چیزا رو ندارم!
بعدم اصلا چه شام
لطفا صبر کنید...
