شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت سوم :
وارد شرکت بابا اینا شدم
امروز بخاطر مدیر شرکت بودن باید ی تیپ رسمی میزدم اما من با هودی پوشیدنم و کتونی های طوسی صورتیم تیپ لشم رو کامل کرده بودم
با زدن تقه ای به در اتاق بابا وارد شدم
_سلام بابا
_سَلا
با دیدنم بقیه ی سلامش رو قورت داد و گفت:
_دختر این چ وضعشه!
این چ طرز لباس پوشیدنه
میخای منو جلوی احمدی کوچیک کنی،
_نه باباجان میخاستم بهتون بگم که اصلا به این کار علاقه ندارم ،اما شما نزاشتی.
_حرف نباشه رها سریع میری لباسات رو عوض میکنی و میای شرکت
_درمانده نگاهی به بابا انداختم و دستم رو، روی دستگیره در گزاشتم و با عصبانیت یهوی کشیدم به سمت خودم در رو ....همین که در رو باز کردم
با چنان برخوردی که به احمدی داشتم برای چند ثانیه ی کوچیک تنم به تنش چسبیده بود،
که سریع خودم رو ازش جدا کردم
یه نگاه به سر تاپام انداخت و صورتش به خنده جا داده بود اما نمایان نمیکرد میمون، که گفتم:
_چته ! یهوی میای تو کله آدم
_ببخشید خانم بیات شما یهوی در رو باز کردید
حالا میدونستم داره مراعات وجود بابا رو میکنه
بخاطر همین چیزی نگفتم و با گفتن:
_برو کنار
از کنارش رد شدم و خودم رو به آسانسور رسوندم
وارد لابی شرکت شدم
با دیدن مازاراتی مشکی رنگ احمدی
فکر خبیثی به سرم سرد
با گیر سیخی های موهام چند ضربه ی محکم ب لاستیکهای ماشینش زدم و سریع در رفتم!
وقتی میومد و چهار چرخ ماشین نازنینش رو پنچر میدید چه حالی میشد
تو دلم میزدم و میرقصیدم و به ریش احمدی میخندیدم
دزدگیر دویست شیش عروسکمو که به رنگ آلبالوی بود زدم و نشستم داخل ماشین
حالا من باید چیکار میکردم؟
من نمیتونستم با احمدی کنار بیام میزدم ناقصش میکردم توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم نرگس گوشی رو جواب دادم
_زرتو بزن عنتر خانوم
_سلام عوضی کجای؟
_هستم داخل لابی شرکت اتفاقات بدی افتاده برات تعریف میکنم
_اوسکل من از همه چی باخبرم!!
مِن مِن کنان
گفتم:
_ چِ چی میگی ! از چی خبر داری!
صدای رسای نرگس به گوشم رسید و گفت:
_همین رو بدون ک پویان پسر خاله ی منه،
اون روز تو اسکی بهت نگفتم که داخل بحثتون هم نپریدم بخاطر اینکه تو خبرت دوستم بودی و پویان هم پسرخالم،
بخاطر همین میدون رو برات خالی کردم و رفتم،
از حرفای نرگس دیگه واقعا چیزی سر در نمیاوردم
و با گفتن:
_ها...!
تماس رو قطع کردم.
با حرفای نرگس دیگ دیوونه شده بودم از دست احمدی
اون شب که از پسر هم شرکتی بابا بودن درآورد
امروزم ک شده پسر خاله ی نرگس!
توی خماری مونده بودم و دیگه صبر نکردم و ماشین رو به حرکت درآوردم!
حوصله ی رفتن به خونه رو نداشتم بخاطر همین
به اولین پاساژی که رسیدم ایستادم و وارد شدم و یه دست لباس مدیرتی خریدم و از همونجا هم هودی و کتونی نازنینم رو بیرون آوردم جاشون رو به لباسای جدید دادم
یه مانتوی مشکی که چاک بلندی داشت و به بالای رونم میرسید و مقنعه ی مشکی و شلوار کتان مشکی تیپم رو کامل کردم...
به سمت ماشینم حرکت کردم
پشت فرمون نشستم و هرچی استارت زدم ماشین قشنگم روشن نشد نمیدونستم چشه!
فقط اینو میدونستم که قبل ورودم به پاساژ سالم بود.
دست از تلاش به استارت زدن برداشتم و از ماشین پیاده شدم
همین الانشم یک ساعت دیر کرده بودم
برای اولین ماشینی که در حال گذر بود دست بلند کردم و خوشبختانه ایستاد سوار شدم و بعد از گذشت یک رب به شرکت رسیدم کرایه ماشین رو حساب کردم با قدم برداشتن به سمت لابی شرکت سروصدای کارمندا به گوشی میرسید
_ماشین اقای احمدیه
_چهار چرخش پنچره
_کی این کار رو کرده
داشتم تمام مکالمات کارمندا رو میشنیدم
اما احمدی نبود
با سلام احمدی از پشت سر ،
به سمت عقب چرخیدم و احمدی رو با ی دست کت و شلوار رسمی دیدم فکر کنم از قضیه بو برده بود که نگاه سرزنش بارش رو بهم انداخت و رو به کارمندا گفت:
_مشکلی نیست عزیزان میتونید به سر کارتون برگردید
انقدر آروم بودن احمدی برام جای سوال داشت؟
که صداشو شنیدم:
_چیه خانم بیاتوالان فکر میکنی که چرا انقدر ریلکسم بخاطر چهار چرخ ماشینم.نه اشکال نداره درستش میکنم
و با حرفی که زد از تعجب کیش و مات شدم!
_راستی ماشین شما چطور شد نتونستی باهاش خودتو به شرکت برسونی!
فهمیدم ک کار خوده عوضیش بوده
که داد زدم:
_چییییی؟؟؟؟
_تو ماشین منو خراب کردی؟
_چطو ،چطور جرعت کردی!
_باهمون جرعتی که تو چهار چرخ ماشین من رو روی زمین خابوندی
_باد کلم خوابید
این کی بود عین روح بود.
از کجا فهمیده بود
توی افکارم غوطه ور بودم که با شنیدن صداش به خودم اومدم:
_گفتم که خانم بیات بچرخ تا بچرخیم.
و از کنارم رد شد و رفت...
لطفا صبر کنید...

پری
0بسیار عالی و من خیلی این رمان را دوست دارم