شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت شصت و یک :
اما دیر عمل کردم.شاید چون فکرم عبث بود و مقابلش مهره ای سوخته بودم.
وقتی آمد ،لحظه ای در چارچوب ایستاد .بوی تند ادکلنش داشت خفه ام می کرد.یادم آمد ادکلن برایش نزدهام. از حالات چندگانه خود دیوانه شدم .فقط بلند بلند خندیدن را کم داشتم.نمی فهمیدم چکاره ام و بالاخره تکلیفم با خودم چیست !
از داخل آیینه دیدمش که جلو آمد و پشت سرم ایستاد.از توی آیینه ی شکسته نگاهم کرد و گفت:
-خوبه! حØ

لطفا صبر کنید...

Mohad 76
0الهه جون این پارت رو اشتباه چندتا پارت قبل تر گذاشته بودین🤔🤔