شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت شصت و چهارم :
پارت هدیه برای ورودی جدید و حضور مامانم❤️
"یخ می کنی!بهتره بیایی تو"
صدای شهاب همه ی حسم را گرفت.
خواستم به کمکش بروم، اما دستم را گرفت و در داخل ساختمان برد.نفهمیدم چقدر کنار ساحل مانده بودم ،چون همه وسایلم را داخل آورده و شومینه را روشن کرده بود .مرا مقابل شومینه نشان داد و گفت :
-حسابی گرم شدی پاشو .صورتت سرخ شده !
به شعله خوشرنگ شومینه زل زده بودم که با دو لیوان بØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
🙂❤️
۲ ماه پیشم
1کاش یه جور دیگه هم دیگرو پیدا می کردن،این غم بزرگ که روی دلش نشسته نمی ذاره هیچ شادی تو دلش بیاد چه برسه بخواد خوشرو باشه 😔🙏🏻
۳ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
آره واقعا
۲ ماه پیشمریم
1واقعا همچین پسر هایی نایابن احترام بزارن سبا باید باهاش راه بیاد ایشالله شهاب حال روزش خوب بشع😊
۳ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
انشالله
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهین
1شهاب یه جنتلمن واقعی آفرین به درک و شعورش منتظر اتفاق های خوبیم