پارت هفتاد و پنجم :


دختر و پسرهای جوانی اطراف میز ما کشیده شدند و برخی مستقیما سر میز آمدند.جوانی خوش چهره که شیطنت از نگاهش می بارید سمت شهاب خم شد.
صورتش را بوسید و گفت؛
-مجلسو صفا دادید شهاب خان .چو افتاده بود تو مجلس اسی هم نمی آیی.
اما من گفتم به خاطر عموتونم شده تشریف فرما می شید.
سپس به من نگاه کرد و افزود؛
-"سُرنا" هستم سبا خانوم .برادر ثریا ! از تشریف فرمایی اتون بسیار مشعوف و سپاسگزا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    فرزین وضعش از این بدتر بوده،دوتا عزیزشو همزمان از دست داده،کاش شهاب حرفشو گوش داده بود حالا وضعش اینجوری نبود 🥺🙏🏻

    ۶ روز پیش
  • مریم

    2

    خداکنه باعث بشه شهاب روحیه اش بهتر بشه🤗🤗

    ۶ روز پیش
کپی شد!