شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و پنجم :
دختر و پسرهای جوانی اطراف میز ما کشیده شدند و برخی مستقیما سر میز آمدند.جوانی خوش چهره که شیطنت از نگاهش می بارید سمت شهاب خم شد.
صورتش را بوسید و گفت؛
-مجلسو صفا دادید شهاب خان .چو افتاده بود تو مجلس اسی هم نمی آیی.
اما من گفتم به خاطر عموتونم شده تشریف فرما می شید.
سپس به من نگاه کرد و افزود؛
-"سُرنا" هستم سبا خانوم .برادر ثریا ! از تشریف فرمایی اتون بسیار مشعوف و سپاسگزا
لطفا صبر کنید...

م
1فرزین وضعش از این بدتر بوده،دوتا عزیزشو همزمان از دست داده،کاش شهاب حرفشو گوش داده بود حالا وضعش اینجوری نبود 🥺🙏🏻