شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت شصت و ششم :
عصر روز پنجم که گفت فردا بر می گردیم،باورم نمیشد پنج روز کنارش مانده ام و با آسایش زندگی کرده ام. نگاهش می کردم که سرش را مقابلم تکان داد و پرسید ؛
-چیه؟ چیزی می خواهی؟
زمزمه وار گفتم ؛
-چقد زود گذشت.
خواستم بگویم اخلاق و رفتارت در این ویلا قابل مقایسه با قبل نیست.اما چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم.چشمانم دیگر هراسی از دیدن اخم همیشگی روی چهره اش نداشت. داشتم پشت آن صورت را م
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

م
3خیلی عالی بود،سبا راه سختی با این شهاب خان در پیش داره 😔🙏🏻