پارت شصت و ششم :


عصر روز پنجم که گفت فردا بر می گردیم،باورم نمی‌شد پنج روز کنارش مانده ام و با آسایش زندگی کرده ام. نگاهش می کردم که سرش را مقابلم تکان داد و پرسید ؛
-چیه؟ چیزی می خواهی؟
زمزمه وار گفتم ؛
-چقد زود گذشت.
خواستم بگویم اخلاق و رفتارت در این ویلا قابل مقایسه با قبل نیست.اما چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم.چشمانم دیگر هراسی از دیدن اخم همیشگی روی چهره اش نداشت. داشتم پشت آن صورت را م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    خیلی عالی بود،سبا راه سختی با این شهاب خان در پیش داره 😔🙏🏻

    دیروز
  • مریم

    2

    یا صاحب صبر چه جوری میخواد تحمل کنه سبا بیچاره🥲🥲

    دیروز
  • مهین

    3

    سلام الهه جون ممنون ااز تمام زحماتتون ولی پارت امروز خیلی کوتاه بود

    دیروز
کپی شد!