پارت هفتاد و یک :


آخرین پارت فصل ۸... انشالله از شنبه فصل ۹ رو می‌خونید.




می توانستم به هر طریقی سیم کارت دیگری بیابم و با آن زنگ بزنم.اما می ترسیدم شهاب متوجه شود و برای فرد مقابل هم دردسر درست کنم.عاقبت گوشی ام را روی میز پرت کرده و از ساختمان بیرون رفتم. آن روز خانوم و آقای اشراق هم منزل نبودند. دوری در سالن طبقه دوم زدم .کمی مقابل عکس شایان ایستادم و به لبخندش نگاه کردم.زیاد که نگاهش Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    3

    خیلی عالی هستش این رمان خواهش میکنم دوپارت دوپارت بزار با دل سیر بخونیمش.ممنونم از زحمتت

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم. سعی می‌کنم❤️

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    2

    چقدر دردناک 🥲🥲

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • م

    3

    خیلی وحشتتاکه،هم اون اتفاق لعنتی هم تماشای مدام اون فیلما 😭🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ⚘️⚘️🥹🥹🥹

    ۳ ماه پیش
  • Tara

    1

    قلمت مانا گلم ، خسته نباشی ، عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید. متشکرم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️