پارت هفتاد و چهارم :

فصل_دهم



روز جمعه ای که قرار عروسی بود،شهاب از صبح نحس شد. اینقدر غر زد و بهانه گرفت که داشتم خفه می شدم. نمی فهمیدم چه مرگش است.حرص چه چیزی را داشت می خورد!
وقتی خانم اشراق پیغام داد منتظر من است تا به آرایشگاه برویم ،همراهم آمد. جای پدرش ما را به سالن رساند و با هزاران سفارش یا به قول خاله ام دخالت های خاله زنکی راهش را کشید و رفت. از تعجیلی که مرجان خانم داشت فهمیدم او هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    0

    بهترین رمانی هستش که تا حالا خوندم برا خوندنش لحظه شماری میکنم

    ۷ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون ❤️⚘️

    ۶ روز پیش
  • سارا

    0

    وای وای 🫣من اگه همچین شوهری داشتم قطع به یقین خودکشی میکردم این مدل ادما غیر قابل تحملن😱😱

    ۷ روز پیش
  • م

    1

    خیلی صبوری می کنه سبا که با همه اخلاقای شهاب یجوری کنار میاد و قانعش می کنه تغییر کنه 🙏🏻🌹

    ۷ روز پیش
  • مهین

    1

    وای از دست شهاب واقعا اگه سرایطشون فرق می کرد شهاب بهترین همسر برای،سبا می شد ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۷ روز پیش
  • مریم

    1

    ای خدا شهاب چقدر رومخ مثل شوهرم🤭

    ۷ روز پیش
کپی شد!