پارت شصت و سوم :


قلبم به کوبش افتاد.دلم می خواست موهای لختش را نوازش کنم.اما دستهایم دو طرفم آویزان افتاده بود.نبض تنم سرگردان شده و تند تند خودش را به پوستم می کوبید.هنوز بین خواستن و نخواستنش سرگردان بودم.چند ثانیه ای درهمان حالت ماند.انگار موهایم را بو می کشید و لبهایش را روی آنها سُر می داد.بعد از لحظاتی کوتاه عقب کشید و مقابلم ایستاد.نگاه خیره اش را در چشمانم انداخت و زُل زُل نگاهم کرد.گویی داشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mohad 76

    2

    چه پارت بلند بالایی بود عالی مثل همیشه

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم. گوارای جان

    ۴ روز پیش
  • م

    2

    واقعا حیف از شایان،کاش قاتل واقعی پیدا می شد تا زندگی اینا از این حالت خون بس در می اومد 😔🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    همینطوره. خیلی آدمها واقعا حیف می‌شن.

    ۴ روز پیش
کپی شد!