شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و بیست و سوم :
به قیچی توی دستم نگاهی انداختم و لب زدم:
-نه...اون مرده! شما ها با تک تک کارهاتون کشتینش. اون ذات مهربون و ابلهش رو. می دونی اگه نیمه ی مهربون یه آدم بمیره چه اتفاقی می یوفته؟
دست به سینه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
-نه چی می شه؟
یکهو قیچی را بالا آوردم و به سمتش حمله ور شدم. چشم هایش گرد شد و تا به خودش بیاید ضربه ی محکمی به سرش کوبیدم. گیج دو سه قدم عقب رفت و با کمر روی زمین Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلا
0♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۲ سال پیشسمیرا
3خب بره داخل طنابو باز کنه دیگه! ایستاده پایین داره باهاش حرف میزنه!!
۲ سال پیشثریا
0😭🧡
۲ سال پیشثریا
0😭🧡
۲ سال پیشنسترن
1سام و فرید احمق
۲ سال پیشلیلی
4وایییی خدااا الهی بمیرم برای عشق این دوتا✨ چقد ارن بچم مظلومه😭 کی اون دوتا خبر مرگشون میاد و من نمیدونم😐💔
۲ سال پیشرها
1نمیشه سام بمیره ولی ارن نه🥲
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1ممنون حدیث جان خیلی عالی وغم انگیز 😭🌟🌟🌟
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مرسی
۲ سال پیشنفیسا
1مرسی ازت.عالی بود.حق داری گاهی نشه که بزاری و تاخیر داشته باشه.درک میکنیم عزیزم.امیدوارم همین جور پر قدر بری جلو.به امید روز های عالی.رمات هات هم عالین.
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
وقتی میگم فرشته های منین منظورم بخاطر همین درک و رفتارتونه🥹♥️
۲ سال پیشساناز
0بازم تاخیر امیدوارم پارت امروز فردا نفرستی چون این مدل پارت گذاری بدرد نمیخوره
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
تاخیر نیست امروز پنجشنبه است!!!! لرد تاریکی پارت داره. و اینکه من دارم کل پارتا رو ویرایش میکنم که بی ایراد گذاشته شه و شما بخونید این که غر میزنید کار درستی نیست
۲ سال پیش♡
0وای نه خدایا نجاتشون بده 🥺🥺🥺
۲ سال پیشساناز
0🧡🤎💛💙🩵🤍🩶💚💜❤️
۲ سال پیشدنیز
1ارننننن توروخدا نمیرررررر😭😭 چیزی نشهههه الیسااا بدوو... حدیث جان عزیزت یه کاری کن دستم به دامنت نزار غمگین تمام بشه به خدا به افسردگیم بدتر میشه هاا یهو دیدی خودمو کشتم
۲ سال پیشباران
7چراالیسانمیره توعمارت طناب ازادکنه یواش بزارتش روی زمین؟
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2من از مرگ نمیترسم ... از این میترسم که بمیرم و تو اونجا منتظرم نباشی... 💔 🥀 وای اون قیچی و چرا برنداشت که طناب هارو ببُره ای خدا 😩