شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و بیست و پنجم :
سرم را محکم فشردم و لب زدم:
-از وقتی که آفتاب زد تا الان.
انگار که نگاهی به ساعتش انداخته باشد گفت:
-حدودا نیم ساعتی شده. و این زمان زیادیه برای کسی که دچار چنین بیماریه.
کل تنم یخ بست و پرسیدم:
-حالش خوب می شه؟
-انشالله عزیزم.
انگار که چنگی به دلم انداخته باشند قلبم درد گرفت دستم را روی سینه گذاشتم چندبار نفس عمیق کشیدم و با صدایی که خفه شده بود نالیدم:
-خـ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
مادمازل
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
لیلا
0ای خدا چقد غمگین شدم 💔💔💔
۲ سال پیشSarina
1حال و هوای چندپارت اخیر خیلی ب اهنگ someone you loved میخوره واقا، از شیش پارت پیش هی رو دور تکراره، خیلی غرق رمان میشی باهاش، مخصوصا جاهای غمگینش! آرن باید برای انتقام و بخاطر عروسکش برگرده و برمیگرده🥲
۲ سال پیشثریا
0نه
۲ سال پیشساناز
1🤎💜💚🩶🤍🩵💙💛🧡❤️
۲ سال پیشمرسی عالی بود❤️
1مرسی عالی بود❤️
۲ سال پیشAa
1عالی وزیبا سپاس🙏🌺
۲ سال پیشهستی
2ارن و میگه
۲ سال پیشدنیز
1بمیرم من براتون الهی آرن تو باید خوب بشی
۲ سال پیشلیلی
3بمیرم براشون که انقد همیشه برای داشتن هم زجر کشیدن و جنگیدن😭💔
۲ سال پیش♡
3خدایا هر دوتاشون را به تو سپردم 🥺
۲ سال پیشااا
1😂
۲ سال پیشآمینا
3وای عروسک هانتر مرد.دکتر نیک زاده زنده بشه همه رو به صلابه میکشه😉😉
۲ سال پیشکُلثوم
5وای نکنه این دختر خواهر ارن نوره.
۲ سال پیشستاره
2حالاکه الیساجونشانجات داددیگه مادرهانترم راضی میشه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rosa
0🤧🤧😭😭عسلای ماماننن