شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و بیست و هشتم :
-کابینت بالایی رو باز کن.
صندلی را زیر پا گذاشتم تا به کابینت بالایی برسم و در همان حین با کلافگی گفتم:
-چرا این قدر دور گذاشتیش؟
با جدیت و تند تند گفت:
-چون چیز با ارزش و مهمیه.
وقتی در کابینت را باز کردم با انبوهی از شکلات های کیت کت رو به رو شدم.
قیافه ام در لحظه پوکر شد و خیره به شکلات ها گفتم:
-جدی؟ جدی اینا این قدر مهم و ضروریه که نخوری می میری؟
با جدیت و لح
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sarina
2ی سوال، فامیلی آرن مگ نیکزاده نیس؟ پس کبیر چی میگه این وسط؟
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
کبیر لقبیه که خودش گذاشته روی خودش😂😂
۲ سال پیشثریا
0😅🧡🙄
۲ سال پیشهستی
0ارن کبیر🤣🤣🤣
۲ سال پیشدنیز
0دست مریزاد داری حدیث جان🥰 خوبه خداروشکر ارن زنده است قلبم اون ه بود تودهنم✨
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍♥️
۲ سال پیشساناز
0❤️💙🩵🤍🩶💚💜💛❤️🧡🤎
۲ سال پیشMahro
1واییی آرن 🥺😂💚 الیسا عزیزم😁💜 خیلی عشقن این دو تا مثل نویسندش🥺🧡
۲ سال پیشzizi
5تیدا مشکوکههه حسم میگه جاسوسه🥹
۲ سال پیشفاطمه ❤️
2دیدی گفتم قضیه خوردنیه.. البته واسه خودش بود نه الیسا😅 اصلا ارن حرف نداره ♥️
۲ سال پیشفیونا
4منی ک چهار روز کلا تو این دنیا نبودموحالابرگشتمواومدم سراغ شکاراو🥹❤️:)آقا منم ازین بیمارستانهای لاکچری و کیت کت میخوام..یدونه اتاق خصوصی هم به من بدین..اصلا حدیث منم ببر تو داستان کنارشون فیلم ببینم
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
بلیط یک طرفست خانم🌝💅🏻
۲ سال پیشآیلین
3شکلات کیت کت 🤣🤣 وای اصلا به آرن نمیخوره اینقدر پسر شکمویی باشه 😂 ولی من یه جورایی به تیدا شک دارم 🤨🧐
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
اروم باشید شکعلی ها
۲ سال پیشکُلثوم
1🩷❤️💛💚💙🩵💜🤎
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
3جون بابا آرن کبیر 👍🏻😍