شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و سی و هفتم :
صدای نچ گفتنش بلند شد از سرجایش برخواست و گفت:
-منتظر تو نشسته بودم.
لبخند ملیحی روی لبم شکل گرفت تمام قد جلویم ایستاد دست هایم را روی شانه هایش گذاشتم و زیر لب گفتم:
-مرسی که منتظرم بودی، کل روز!
سرش را جلو آورد آهسته بوسیدم و زیر گوشم زمزمه کرد:
-واسه تو پنج سال صبر کردم، یک روز که چیزی نیست.
نگذاشت حرفی بزنم دستش را روی پهلوهایم گذاشت نفس عمیقی توی گردنم کشید و گفت
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
1آرنو دست کم گرفتیاااا الیساا خانم😂😏
۱ سال پیشماهی
2وای ننه قراره یه اتفاق بد بیوفته خدا بخیر کنه فقط
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😌❤️🔥
۲ سال پیشثریا
2حس خوبی ندارم😟
۲ سال پیشدنیز
3اخخخخخخ من بمیرم من.یه پارت فوق العاده بود.احساس میکنم یه اتفاقی افتاده که ارن نمی خواد به الیسا بگه! مچکرم حدیث جان.
۲ سال پیش??
0❤❤❤
۲ سال پیشملیکا
0آرن نگو بلا بگو😂
۲ سال پیشساناز
0💙🤎🤍🧡🩵🩶💚💛❤️
۲ سال پیشنشمین
1قربونت مهربونم بابت قلم زیبا و پارت طولانی مرسی
۲ سال پیشفیونا
5مخی نیست که آرن نتونه بزنه❤️😂
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
حق
۲ سال پیشصحرا
1افرین ارن،ولی خیلی ها هستن همین چیزای کوچیک براشون میشه حسرت به امید خانواده کوچیک و شلوغ این دوتا عاشق های بی حیا🤣🤣🤣
۲ سال پیشNajme
2چشام=توپ دهنم=قابلمه مخم=سوت خودم=هاذا ماذا فازااااااااا؟چخبره حاجی این ارن دیگه چه مارمولکیه که اصلا شناخته نمیشههههه😳🤣
۲ سال پیشAa
0مثل همیشه عالی ممنون🌺
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0نچ نچ مخ مامانشم زد بچه پرو😁😁💗
۲ سال پیشآیلین
3مرسی پسر عزیزم 🤣 از دست این آرن دغل باز . فکر نمیکردم اینقدر سریع بتونه مخ مامان الیسا خانومو بزنه 😂🤩
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rosa
0نسیم خانم پا میشه میاد احتمالااا