شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و بیست و چهارم :
چشمانم را محکم بستم نمی توانستم بگویم اگر بمیری...با بغض نالیدم:
-اگه چیزیت بشه، یه لحظه نمی تونم این دنیا رو تحمل کنم.
یک بار دیگر گونه ام را بوسید و گفت:
-تو عروسک هانتری، ضعف واسه تو خنده داره. فهمیدی؟
وقتی جوابش را ندادم داد کشید:
-فــهــمــیـــدی؟
آفتاب پایین در آمد و پاهایش از درد به لرز افتاد و چشم هایش برای یک لحظه توی کاسه چرخید و سفید شد و به کل لرزید.
از
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲
۶ ماه پیشسودابه
0عووضیییییییییییی های کثافت
۲ سال پیشلیلا
0😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔قلبم دردگرفت
۲ سال پیشثریا
0عوضی ها😡
۲ سال پیشلیلی
5هانتر ما خیلی قویه بخاطر عروسکشم که شده برمیگرده پیشمون دوباره مگه نه؟!😭🖤
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
متاسفم خانم💔
۲ سال پیشلیلی
4یعنی چی که متاسفمممم؟!هاااا؟😡آرن جذابمون برمیگرده دیگه؟حدیث بخدا هانتر و بهمون برنگردونی کشتمت...💔😭 دروغ نگو انقد گناهه😂🤦🏻 ♀️
۲ سال پیش♡
2نه تورو خدا اتفاقی برا هانترمون نیوفته 😭😭😭
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0قراره بی آرن بشیم😭 آخه چرا؟؟ گناه داشت بچم💔💔 حدیث جون هانتر نمیره لطفاً
۲ سال پیشساناز
1🤎💜💚🩶🤍🩵💙💛🧡❤️
۲ سال پیشAa
0😌😮 🙏🌺
۲ سال پیشفیونا
3تو شکارچی عروسکی، من می دونم تو دووم میاری تو زود خوب میشی😭❤️ 🩹
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥲🥺هق
۲ سال پیش☆
3چرا اینقدر این رمان فوق العادس اصلا فوق العاده براش کمه
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹😍جانااااا
۲ سال پیشعاطی
0😭 حدیث قلمت مانا
۲ سال پیشآیلین
7الهی عزیز دلم 😰 واقعا یه لحظه اشک توی چشمام جمع شد 🥺 حیوون شرف داره سام و فرید حتی از حیوونم پست ترن
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
خودش داره زجر میکشه بعد میگه چطور دلشون اومد گردن ات رو زخمی کنن... حتی بین درد خودش، درد معشوقه اش مهم تره 😭 💔 قبلا پس زمینه گوشی عکس نور بود و رمز گوشی الیسا حالا هر دو رو تغییر داد 🥲 ❤️ چه قدر قشنگه یکی اینقدر دوستت داشته باشه