شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و نهم :
و سپس صدای سیلی به هوا رفت و تا چند ثانیه سکوت پا برجا بود. برگشتم و با تعجب برگشتم و به مامان که با دهان باز توی چهارچوب در مانده بود نگاه کردم. آهسته زمزمه کردم:
-مامان بابای آهو؟
سرش را تکان داد و دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد. یکهو صدای جیغ و داد در هم تنیده و کل کوچه را پر کرد.
دستم را جلوی دهانم گرفتم و با حیرت گفتم:
-دارن زد و خورد می کنن مامان!
-به نظرت باید به پلیØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Rezvan
0بی نظیر بوددد😍
۲ سال پیشFOZOL
0هعی مثل همیشه عالی بود فقط یه چیزی میشه نوع نوشتن رمانو از جمله های کتابی به زبان عادی تغیر بدی
۲ سال پیشنیایش
0واهاییییی خیلی خوب بود این پارتتتتت
۲ سال پیشعاطفه
0عالی
۲ سال پیشنیا
0عالی
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0خیلی خیلی هیجان دارم برای ادامه ش ممنون نویسنده جون ❤️🌹
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍💕
۲ سال پیشمبینا
1واقعا نمیدونم چه کلمه ای در توصیف این رمان زیبا بگم قاصرم از گفتن فقط بدون حدیث جون رمانت بی نظیره مثل خودت🥹💛خیلی خوشحالم که رمانت رو پیدا کردم، و دارم میخونم و از لحظه لحظه اش لذت میبرم موفق باشی💗
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزدلممم قلبم اب شد 🥺🔥جان دلی تو
۲ سال پیش????????
0عالیییی بود خیلیییی زیاددددد 🤍
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍💕
۲ سال پیشAa
0عالی بود سپاس🙏
۲ سال پیشMasome
1مثل تمومه رمان هات این یکی هم حرف ندارن خسته نباشی ❤️❤️
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🥹عزیزدلم
۲ سال پیشفاطمه
0مثل همیشه عالی بود قلمت همیشه بدرخش نویسنده عزیز 🌹
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مرسییی قشنگم
۲ سال پیشآیلین
0پارت خیلی جذابی بود خسته نباشی حدیث عزیز 🥰😘😍❤
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزدلی
۲ سال پیشسوگل
0عالی مثل همیشه🤍
۲ سال پیشساناز
0💙💙💙💙💙
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الیسااااا
1اصلا نمیفهمم چرا انقدر مهم بود ک دوتا دختر با سام بودن و چه کمکی دقیقا از دست البسا برمیومد که پاشد رفت🤨😐