شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و هشتم :
قاشق را بالا آوردم و خیره به تلویزیون و دخترهای خوشگلی که نشان می داد با خودم فکر کردم که من چقدر معمولی بودم.
با صد قلم آرایش یکم از حالت طبیعی خودم و چهره ی معمولی ام خارج می شدم اما در حالت عادی مثل من زیاد پیدا می شد.
اکثر افرادی که با من رو به رو می شدند بلافاصله فکر می کردند که شبیه دختر عمه یا دختر عمویشان بودم یا این که قیافه ام به شدت برایشان آشنا به نظر می رسید.
توی همین
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلا
0بهترین رمان
۲ سال پیشسوگل
3حدیث جان تو بی نظیری😚 ولی هیجان شو از این بیشتر بکن بی زحمت🙃
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
هیجانا بعدی کرکو پر میریزونه
۲ سال پیشفیونا
1ای جان😂❤️
۲ سال پیشسوگل
1پس ما مشتاقیم بی صبرانه🙃
۲ سال پیشرونیا
1وای صبر ندارم تا ۱۶ دیقه دیگه یعنی خیلی قشنگ بود مثل همیشه❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥،دلم واسه هانتر هم تنگ شد ،حدیث جون خبری ازش نداری؟
۲ سال پیشSajede
0وااای قلبممم
۲ سال پیشساناز
0❤️❤️❤️
۲ سال پیشپرنیا
0عالیی
۲ سال پیشسکوت
1یعنیا هلاک اینم مَرده از رو نمیره
۲ سال پیشآلیستی هانتر
0هعی چه آدم کثیفی 💔
۲ سال پیشآیرین
0عاالی عاالی عاالی
۲ سال پیشفاطمه
1حدیث جان عالی بود قلمت همیشه بدرخش نویسنده عزیز 💐💐
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزدلم 🩷
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
0🤨😭