شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و چهارم :
با مهارت فلفل دلمه و پیاز ها را خورد کرد و در همان حین با تمرکز جواب داد:
-اون ها از هم جدا شدن. رحمان کبیر همون اول شلوارش دو تا شده بود منتظر یه بهونه بود که راحت بره سراغ هوس بازیاش. وقتی نور...
دستش از حرکت ایستاد سیب گلویش بالا پایین شد نمی توانست مرگ نور را به زبان بیاورد.
-نور با رفتنش تمام خوشبختی رو هم برد.
و ساعد دستش را روی دهانش کشید و با بدبختی به کارش ادامه داد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
رهایش
0خیلی خوبهههه
۲ سال پیشثریا
0آخی عزیزم🥲❤
۲ سال پیشنفیسا
0خیلی باحال بود.😊😁
۲ سال پیشZ
1بازم یه پارت فوق العاده😍😍💕
۲ سال پیشفافا
0خیلییی عالیه، هیجان رمان رو دوست دارم بی صبرانه منتظر اخرشم
۲ سال پیشآلیستی هانتر
0اوه مای گاددد 😍🫶
۲ سال پیشرونیا
2خیلی قشنگ بود مرسی حدیث جون
۲ سال پیشساناز
0❤️❤️❤️
۲ سال پیشهستی
0هانتر هیولای به قول الیسا فقط آرن خیلی اخلاقش عالیه و فقط نیاز به یع آغوش پر عشق داره💘🙃🐾
۲ سال پیشال
1وای اونجا ک هانتر رو هیولا خطاب کرد در صورتی ک قبلش بهش گفته بود تو برای من فقط آرنی نه هانتر،دلم برا آرن بیچاره سوخت🤣💔
۲ سال پیشمریم
0عالی حدیث جان😘
۲ سال پیشفاطمه
0بلاخر آرن با شخصیت مهربون دیدیم ولی الیسا اگه هی فرار نکن عالی میشه خوب حق دار چقدر ترس دار از هانتر الیسا خوب نقش بکش که بعد گیر نیفتی 🌹
۲ سال پیشکُلثوم
0ازشخصیت آرن خوشم میاد کاش یکم الیسا به آرن نزدیک بود اخلاقشون هانتر عالیه مرسی حدیث جون🌺
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
فدات
۲ سال پیشآیلین
3بچه سوپ میخواد 😂😂 ولی جدا از شوخی اگه الیسا راه بیاد باهاش یک عشق خاص و پر از هیجان رو تجربه می کنند منم یک دونه آرن میخوام حدیث برام بفرست 🥺😞
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
موجودی انبار تمام 😔😂🤍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2آخ الا حداقل یک بار اعتماد اش رو جلب میکردی بعد نقشه فرار میکشیدی 😁 شاگرد تبدیل به استاد شده 😎 ❤️