شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت نود و چهارم :
شانه ام از ترس بالا پرید و نفسم حبس شد. با چشم هایی گرد به سمتش برگشتم و گفتم:
-کی برگشتی؟ چرا یهویی مثل جن ظاهر می شی؟
لپتاپ را روی میز گذاشت و روی مبل نشست. در حالیکه سرش به شدت شلوغ لپتاپ بود گفت:
-دفعه بعد آژیر می کشم میام.
به زور جلوی خنده ام را گرفتم و به اوپن تکیه زدم. انگشتان سریعش را بدون هیچ اشتباهی روی کیبورد می زد و تق تق صدا می دادند.
حوصله ام بدجور سر می رفØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
هانترزوایف
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
FOZOL
4خب خدارو شکر فکر میکردم نور به خاطر معتاد شدنش مرده
۲ سال پیشرهایش
1خیلی خوبهههه
۲ سال پیشمری
3خداوکیلی هنوز نفهمیدم هانتر چرا از الیسا کینه داره
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عادیه
۲ سال پیشثریا
0قلبم ❤🌹🥺
۲ سال پیشZiba
3پس یعنی الان الیسا کجای ماجراست
۲ سال پیشرونیا
1وایی خیلی قشنگ بود حدیث جونم .چرا پارت امروز چهارشنبه نیومد
۲ سال پیشرها
0بعد از مدت ها یک رمان قشنگ خوندم
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🥹💗
۲ سال پیش????
1وای چقد این رمان قشنگه حدیث عزیزم 🥲
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ماچ به تووو
۲ سال پیشارام
0چه عالی مرسی از قلم زیبات حدیث قشنگم ولیییییی قهرم باهات همش کامنت میزارم جوابمو نمیدی
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🌝♥️الان که جواب دادم
۲ سال پیش*_*
2نکنه آرن دو تا خواهر داشته 😳😳
۲ سال پیشفاطمه
1مثل همیشه عالی بود قلمت همیشه بدرخش حدیث عزیزم 🌹🌹
۲ سال پیشباران
0کاش ازتاریکی بیرون میامدن دلم گرفت احساس میکنم همه جاتاریک شده، خونه خانم هابیشام شده
۲ سال پیشساناز
1🧡🤎💙🩵💜❤️💛💚
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1دفتر خاطرات اش چیشد؟ از تو همون کاغذ برمیداشت... چرا حس میکنم خرابکاری الا و بقیه باعث شد آرن نتونه این کارو انجام بده... چند باری ذهنم رفت سمت هتل و فلش و لب تاپ ولی گفته بود اون پیره هرچند الا اون فرد و ندید ولی اگه واقعا کار اینا باشه که هیچی 😭 😯 😔 😓 😞