شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و یک :
سرش را به چپ و راست تکان داد دستش به شلوارش بود و تیکه ای از لباس زیرش را که بالا کشید با دیدن رنگ قرمز روی لباس زرد رنگش حالم بد شد.
سر انگشتانش خونی بود دستم را به دیوار گرفتم تا عق بزنم اما هیچی از معدم بیرون نپرید.
از فکر بیرون آمدم و تمام محتویات معده ام به حلقم هجوم آورد با دو خودم را به دستشویی رساندم و توی توالت فرنگی بالا آوردم.
هرچقدر عق می زدم تمام نمی شد و تمام چیزی که
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
asmanematigon
2راستی الیسا اسم نورا را از کجا فهمید اون مه فک میکرد اسمش نهاله؟؟ هیجا وهیچ کسم نگفت بهش؟؟ 🫠
۱ سال پیشلیلا
0عالی عالی بود مثل همه ی پارتها
۲ سال پیشلیلا
0عالی عالی بود مثل همه ی پارتها
۲ سال پیشلیلا
1عالی عالی بود مثل همه ی پارتها
۲ سال پیشلیلا
0عالی عالی بود مثل همه ی پارتها
۲ سال پیشSadaf
0خیلییییی خوبه 👌
۲ سال پیشآذر
1ای هانتر پدسگگگ❤️ 🔥😂 چ بلایی توووووو❣️😂 خب الیسا عزیزم اینجوریه: پسری که دوست داره دستش خطا نمیره...
۲ سال پیشنار
0حدیث منم میخوام مثل آرن تورو بدزدم واسه خودم، بشینی کل رمان رو واسم تعریف کنی
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
یاخدا😂🤍
۲ سال پیشساناز
1دیشب خواب هانترو دیدم هعی خدا
۲ سال پیشMasome
0عالی اصلا بهتر از این نمیشه❤️❤️
۲ سال پیشنفس
0به به بردار حتما به دردت میخوره دخترم
۲ سال پیشهستی
0ای الیسا توکه میدونی نمیتونی فرار کنی پس چرا این همه تلاش میکنی پس اون سگ های جلوی درو چیکار میکنی😂😎👌🏻👌🏻 پارت هات بی نظیرن یعنی قدرت تخیلت خیلی بالاست حدیث جون💘😻
۲ سال پیشساناز
1❤️❤️❤️
۲ سال پیشZarnaz
0درجه یک بود مرسی حدیث جونم ❤️❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زیزی
4آلیسا به شدت آدم حال بهم زنیه امیدوارم تاوان این گناهاش رو بده و بد هم پس بده حتی بیشتر